![]() |
![]() |
|
| بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم. |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:20 توسط فرزانه |
|
|
دربی نهایت عشق وقتی به زندگی نگاه می کنم می بینم عشق چه زود اومد شیشه دلم روشکست ورفت.حالاست که حس می کنم تو زندگیم یه واژه هست که میون هیاهوی دوستت دارم ها گم شده یا شایدم خودشو به وادی نسیم سپرد تا از من جدا شه وقتی رفت قلبم مرد،شاید اگه اون واژه بودخاطره بی کسی ها تکرار نمی شدتا من غریبونه تو غربت لحظه ها بشکنم.شاید یه باردیگه عطر یاسمن به سراغ دفترچه عشقم می رفت وتمام جاده های خالی رو با اسم تو معطر می کرد.رویای من اگربودی اگه می موندی غروب جای طلوع زندگیمون رونمی گرفت.می
دونی تا حالا چندباربه آسمون خیره شدم تا ستاره عشق تو رو
پیدا کنم ولی تو نامهربونی کردی وهیچ نشونی از عشق باقی
نذاشتی.تو رفتی اما دلم دیوونه نگاهت شدواسر محبت.
خورشیدگمشده من حالا من موندم با یه دنیا حسرت، حسرت اون روزاییکه چشمات به روم لبخند می زد ومن بی تفاوت
آسمون چشماتو پراز اشک می کردم تا به خاطر تمام غصه های
بی کسیت گریه کنی! من موندم ویه دنیا آشفتگی با یه قلب
پریشون ویه بغل خاطره گمشده؛حالا من میون این همه قصه
فقط به دنبالیه واژه ام،یه اسم،یه اسم مقدس که اگه می اومد تمام گلای دنیا رو پیشکش مهربونیش می کردم وعکسشو تو
قلب لحظه ها جا می دادم تا همه می فهمیدن لحظه لحظه
های زندگی من فقط همینه وبس!!! عشق من اینو بدون اگه هستم اگه نفس می کشم اگه قدمی برمیدارم به خاطر وجود تو هست .من تنها با یگانه
عکست روز وشب را میگذرانم وبه این امید زنده هستم که روزی
می آیی .می آیی وبه تنهاییم برای همیشه خاتمه میدهی... دوستت دارم! وقتی که تمامی غم های عالم بر روی دلم سنگینی می کند تنها تویی که مرا آرام جانی.درتمام لحظاتی که خود را تنها میپندارم ناگهان این صدای توست که مرا به خود می خواند اکنون این منم وکوهی ازحسرت با تونبودن.عزیز دلم آنگاه که برلبان زیبای تو خنده می نشیند زیباترین لحظاتی است که تاکنون آن را درک کرده ام و وقتی که دراثرنامهربانی زمانه صدای مهربانت می لرزد بند بند استخوانم ازهم می گسلد. زیبای من مرا یاری آن نیست تا لحظه هایی که تو را درآغوش میکشم به تصویر بکشم.آن هنگام بدون شک همه خوبی ها وآرزوهایم را درآغوش دارم و تو می دانی .... می دانی که چه سخت است وقتی می اندیشم که همه این داشتن ها زود گذر است ودرنهایت تو از من نیستی،براستی چه می شد اگر می توانستیم تمامی لحظاتمان را بدون توجه به غیر با هم باشیم؟ می دانم که بر این آرزوی محال من می خندی ولی ای کاش... مرگ آن نیست که در قبرسیاه دفن شوم مرگ آن است که ازخاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم. اشکی که بی قرار است پشتی که بی پناه است دستی که بسته است پایی که خسته است حرفی که صادق است شرمی که آشناست دلی که عاشق است دارایی من است ارزانی تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:27 توسط فرزانه |
|
دفتر عشق تموم شد ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم دوستت دارم عزیزم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:5 توسط فرزانه |
|
|
براي تو آمدم.تنها به خاطر چشمانت؛به خاطر قلبت؛ به خاطر موهاي سياه و دستهاي مهربانت.
براي شنيدن صدايت زنده ام.تنها براي لمس موهاي سياه وچشمان براقت.به من عشق بورز زيرا که من هم از اينگونه مي پرستمت.عشقت را از من دريغ مکن.بگذار صدايت را بشنوم؛بگذار تا فرصت هست چشمان زيبايت را تماشا کنم.بگذار تا دستانم با دستانت انس بگيرندو تنم؛ با تنت...برا ديدن تو محدوديت نميخواهم.براي شنيدن صدات.براي لمس دستات.از من دور نشو...زيرا که من؛هم از اينگونه تورا ميپرستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:33 توسط فرزانه |
|
|
ای خدا خیلی تنهام خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
به انتظارت خواهم ماند... تا ابد برای همیشه بسوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل میکنم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:55 توسط فرزانه |
|
|
حس خوب با تو بودن
دیگه با من آشنا نیست شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم تو رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقت شکستنی بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:27 توسط فرزانه |
|
|
هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:9 توسط فرزانه |
|
|
وصیت نامه ی عشق و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد. دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم . چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم . صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:20 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 16:40 توسط فرزانه |
|
نميخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...![]() نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...![]() چون شب هم بالاخره تموم ميشه...![]() نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...![]() چون اب که هميشه پاک نميمونه...![]() نميخوام بگم که دوستت دارم.![]() چون منکه اصلا دوستت ندارم...![]() بلکه من عاشقتم...![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:50 توسط فرزانه |
|
|
چه زيباست به خاطر تو زيستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه دورازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش میدانستی مرزخواستن کجاست؛ و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛ برای تو می تپد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 17:28 توسط فرزانه |
|
|
چگونه ستايشت کنم در حالي که قلبت از محبت بي نياز است
چگونه ببوسمت وقتي که عشقت در وجودم جاري ميشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زيباست دلنشين است چه داشته اي که اينگونه مرا تلسم کرده اي من اينگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردي تو هواي دلم را با طراوت کردي زماني که با تو هستم به آسمان به بيکران پرواز ميکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم خیلی دوستت دارم مهربونم ...
داغ عشق شاید رنگ غربت باشه ....... فقط به تو تقدیم کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:43 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:16 توسط فرزانه |
|
|
دیروز با یک دسته گل رز آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربان .همان نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ می کرد .گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:14 توسط فرزانه |
|
|
دوباره سكوت
دوباره تنهايي دوباره من و يك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است به اندازه غم يك گل پژمرده به اندازه سوز و تب يك دشت باران نخورده به اندازه اندوه مرغي تو قفس دوباره صورتم نم اشك را حس كرد دوباره باران را به انتظار نشسته ام دوباره درد را به مداوا نشسته ام دوباره دلشوره به دل نهفته ام دوباره ميخوام بسوي تو بيايم دوباره دلم هواي تو را كرده دوباره دلم هواي تو را كرده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:2 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:5 توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:29 توسط فرزانه |
|
|
با من امشب چیزی از رفتن نگو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:36 توسط فرزانه |
|
|
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو.... گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!! گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش... گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست.... ********************************* گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی ........گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی .گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است .گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.... گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه..... ********************************** به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...گفتم عشق راز است .... راز بین من و توست و بر ملا نمی شود .... هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ..... آهی سردی کشید.... دیگه هیچی نگفت.... سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت..... *************************** |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:43 توسط فرزانه |
|
|
شبانه هاي غمگين ، روزاي بي ترانه خواب و سکوت مرداب ، گودالي از بهانه يک يار بي مروت ، يک اندوه بي پايان يک مرداب حقيقي ، از اشک برف و باران اينها همه حکايت ، از درد بي غروبند از تشنه کامي عشق ، در رفتن تو بودند ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه درگير با چه هستيم ، با عشق و يا زمانه اين عشق بي سرانجام ، گم شد ولي چه ها کرد دريايي دلم را ، مرداب بي صدا کرد گفتم که خسته ام من ، يکجا قرار من نيست چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کيست عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستي معبود از تو دور است ، خالي از عشق و مستي قلبت شکسته آري ، چون قلب من شکستي مرداب غم رها کن ، بالي بزن به فردا |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:16 توسط فرزانه |
|
|
چقدر زیباست کسی اشکهات نبینه،مثله آسمون که از ندیدن ستاره هاش اشک میریزه
تو هم آهسته ببار. دلم می خواد همیشه بارون بباره! تا هیچکس اشکهام رو نبینه. دلم نمی خواد هیچکس بفهمه منم عاشق بودم،عاشقی تنها و دل شکسته. دلم نمی خواد هر رهگزری به خاطره اشکهام واسم دل بسوزونه. پس آسمون ببار که محتاج باریدن اشکهای توام! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:6 توسط فرزانه |
|
|
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود. زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود. زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود. زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود. زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود. زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود . زيباترين تنهاييم گريه براي توبود . زيباترين اعترافم عشق توبود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:47 توسط فرزانه |
|
|
هرگز نگو ... هرگز نگوکه دوست داری اگر حقیقتا“ بدان اهمیت نمی دهی. درباره ی احساست سخن نگو اگر واقعا“ وجود ندارد. هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبی را داری. هرگز نگو برای همیشه وقتی که می دانی جدا می شوی. هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری. هرگز سلامی نده وقتی که می دانی خداحافظی در پیش است. به کسی نگو که تنها اوست وقتی در ذهنت به دیگری فکر می کنی. قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط فرزانه |
|
|
وقتی دلم مي گيرد چشمهايم را مي بندم وگذر زمان را به رويا وخيال مي سپارم
آنجا كه نسيم صبح وطلوع خورشيد ازآن سوي اقليم پرنده هاي عاشق مي رسند. چه فرقي مي كند؟ مهم احساسي است كه انتظاررا درقلبم تداعي مي كند. حالا ديگرپروانه هاي لاي دفترچه زمزمه دلتنگي هايم هم شاعرشده اند ومي گويند: تو ازقبيله گلهاي مريمي،ازتبار عاطفه پس تنهايم مگذار! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:54 توسط فرزانه |
|
|
بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم. لحظه لحظه غروبی را که نیز دلتنگ تو وچشمان بارانی ات می شوم. قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:45 توسط فرزانه |
|
|
کاش می شد فریاد مظلومانه ی نیلوفرهای اسیرمرداب را شنید. کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشکان افسرده را معناکرد . کاش می شد دنیا را ازدریچه ای دیگردید وواژه ها راطوردیگری تفسیرکرد. ازتکرار ناقص خاطره ها،ازسعی بی نتیجه برای رفتن وازرفتن ونرسیدن مثل دوخط موازی،از جدایی ها خسته شدم. کاش می شد نروئیدن ونرسیدن به هم رانوعی موفقیت دانست. کاش می شداحساسم رابه دست پیچکها بسپارم تابه هرکجا می خواهند سر بکشند بی آنکه کسی مرا ناتوان خواند... |